این جملهيِ گلشیری بر مقدمهيِ کتاب داستانهای کوتاه چخوف به گمان سخن دقیق باشد:
« آدم های داستانهای چخوف در جعبهي در بستهای زندگی میکنند که فرار از آن سخت است»
که آنچه در پی میآید غیر از نقل برخی جملات دوستداشتنی داستانها ، بلافاصله پس از بار اولی که خوانمشان نوشتم و بدیهی است چندان دقیق نیستند و فقط اولین حس و برداشتی است که در آن هنگام داشتم.
آگافیا
«چیزی که گربه رو شاد میکنه، باعث ترس و لرزش موش میشه.»
عشق و احساس در مقابل ترس و دودلی که باعث ترحم و نفرت میشود، میایست و میتواند قدرت حرکت و توان ایستادن به فرد بدهد. داستان پر از حاکمیت مرد و ضعفِ زن و نیز قدرت گرفتن زنِ ضعیف از عشق است.
داستان قشنگی بود. دوستش دارم.
شوخی کوچک
تمنایِ عشق.
رویاها
«خداوند به خاطر داشتن درایت، پیشانی بلندی به او بخشیده است.» [من هم پیشنانیِ بلندی دارم!]
« درخت کوچکی که مثل گدایی سر راه، خیس و عریان است.»
داستان پر از توصیفهای دقیق و موشکافانه است. مردی چنان از آرزویهای شیرین، جذاب و دور و درازش سخن میگوید که برای لحظاتی سربازان را هم تحت تاثیر قرار میدهد. او ترجیح میدهد با واقعیت روبرو نشود و غرق در اوهام لذیذ خویش بماند. اما لحظهای که این خیالهای شیرین که سبب روشنایی و گرمای قلبش هستند، از او گرفته میشوند و شیشهی آروزهایاش میشکند، امیدی برای ادامه برایاش باقی نمیماند.
شاید اصلا لذت و نیز ثمربخشی امید و آرزو در آن است که همچنان خام در ذهن باقی بمانند.
وانگا
داستان غمانگیزی از سرگذشت یک امید موهوم که اینبار در قالبِ نامهای درآمده که هرگز به نشانیِ گیرندهاش نخواهد رسید و در نتیجه نجاتی هرگز به سراغ دخترکِ ستمکشیدهي خانهي ارباب نخواهد آمد.
از خواند این داستان بد جوری دلم گرفت.
در خانه
« این یکی از قوانین جامعه است که هر چه شرارت کمتر قابل درک باشد، محکمتر و خشنتر مورد تاخت و تاز قرار میگیرد.»
داستان جملههای خوبی دارد که ارزش نوشتن دارند اما چندان حوصلهای برای تایپ کردنِشان ندارم اما در دفترچهام نوشتهامشان. این یکی هم خوب است:
« زیبایی و هنر با هم تاثیر خودشان را میگذارند. اما چرا اخلاق و حقیقت نباید به صورت خام ارائه بشن و همیشه بیاد با چیزی ترکیبشان کرد؟ این کار درست نیست، تزویر یا کلکه…اما دارو باید شیرین باشه، حقیقت هم باید زیبا باشه.»
داستان به گمانم چندان قالب داستانی ندارد و بیشتر تکگوییهای مقالهگونه یا خطابهوار است.
دشمنها:
«آدم در همه جای طبیعت چیزی نفوذکننده و دردآور احساس میکرد. زمین مثل زن فاسدی که تنها در اتاقی تاریک بنشیند و سعی کند به گذشتهي تاریک خود نیاندیشد، به خاطرات بهار و تابستان دلخوش باشد و بیاعتنا به زمستانِ انکارناپذیر، انتظار میکشید.»
«آدمهای غمگینِ خودخواه، شریر و ستمکار میشوند.»
تا اینجا بهترین داستان مجموعه است.
راه گریزی نیست.
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
وسوسه
غلبهيِ مضحک و قدرتمند لذت و امیال جسمانی بر شعور و رفتار آدمها.
خوابآلود
« موسیقی شب، موسیقی آرامبخشی است که وقتی انسان در رختخواب دراز کشیده باشد، چقدر به گوشاش شیرین است.»
داستان خوبی بود. گرهخوردن زیبای دنیای خواب و بیداری دختر خدمتکاری که در حسرت ساعتی خوابِ آسوده، بیتاب است و آخر هم نوزادی را که پرستارش است و او را عامل بیخوابی و رنج و پریشانیاش ميداند، خفه میکند. مرا یاد داستان هدایت انداخت. نمیدانم چرا. همان تم تکراری مجموعهي سه قطره خون. یا شاید هم بیگانهي کامو. به خصوص صحنهای که قهرمانِ بیگانه از شدت گرمای آفتاب سوزان دست به قتل میزند با سرنوشت دختری که از فرط خواب، نوزاد را خفه میکند بسیار شبیه است. این واکنشِ از روی استیصال نسبت به ظلم، سکوت و بی تفاوتیِ دنیا یا همان جعبهي بسته، شاید از جنس ِ سقوطِ ناتورِ دشتِ سلینجر باشد.
ملخ
« بذار محکومم کنن، بذار نفرین کنن، آیا نباید همه چیزو تویِ زندگی تجربه کرد؟ چقدر دنیا در نظرم وحشتناک و در عین حال دلپذیره. »
داستانی بلند که باز مرا یاد هدایت انداخت. پایانی تلخ بر هوسرانی زنی که اشتیاقِ بودن – و شاید توهمی از اشتیاق- در فضای متمدن و نیز تنوعطلبی شرارت بارش چنان او را در بر میگیرد که گریزی از آن نمییابد. در واقع اشتیاق زن به تمدن کاملا ساختگی و متوهم است چرا که او تمدن زنده و حاضر در کنارش- شوهر- را هرگز نمیبیند.
سرنوشت پریشانی و حیرانی زنی که آروزهای موهوم و گذشتهي ناپاک رهایش نمیکند و نیز سرانجام وفاداری و صداقت و پاکیِ مردی که جز سکوت و صبر و سرآخر جز مکیدن تباهی و چرکی که نَفَس و قلبش را در هم میپیچد، چارهای ندارد.
با آنکه داستانهایی با این جانمایه بسیار خواندهام، از این داستان خوشم آمد..
تبعیدی
« اگر میخوای خوشبخت شی، راهش اینه که هیچی نخوای»
پیرمردی چنین یک تبعیدیِ دور از زن و خانواده را نصیحت میکند. سوال این است که به راستی آیا خوشبختی وجود دارد؟ اگر آدمها چیزی بخواهند پس از آنکه بدستاش میآورند چیز دیگر خواهند خواست. همیشه چیزهایی هست که به دستاش نیاوردهاند، پس خود را خوشبخت نمیدانند. اما از طرفی اگر خوشبختی را در نخواستن بدانیم آنوقت آیا به قول «تارتار» انسان چیزی جز سنگی یا کلوخی نخواهد بود؟ آیا بهتر نیست که با این واقعیت کنار بیاییم که خوشبختیِ تمام و کمال وجود ندارد؟
ویولن روتچلید
داستان مردی که تابوت و ویولن میسازد. او موقعیتِ سخت و متناقضی دارد. تولید دو جنس متفاوت از هم، از پیکرهیِ زندگی. مرد همیشه منتظر مرگ کسی است تا با فروش تابوتهایاش، حساباش وضع بهتری بیابد. حتی به زناش چنین مینگرد.
پس از مرگ زن او منقلب میشود. تازه زیباییهای دور و برش را میبیند که پیش از این به چشماش نیامده بودند. حتی راههای کسب و کار سودآوری نیز به نظرش میرسند که قبلا نمیدیدشان.
پس از چندی او خود نیز به بیماری زنش مبتلا میشود و در حالی منقلب در بستر مرگ آهنگی مینوازد که پس مرگش توسط دوست یهودی که پیش از این او را آزرده بود، جاودانه میشود که خود نماد جاودانگی او پس از مرگ است. مرد در انسانیت و با درک انسانی از دنیا جاودان میشود و صدای سازاش در گوشها میماند و میپیچد.
دبیر ادبیات
تصویری نادرست و سطحی از خوشبختی و زندگی. گاه دل بستن بیچون و چرا به احساس به جای آنکه ما را در شناخت محیط اطرافمان یاری دهد، تصویری دروغین از دنیا برایمان میسازد به گونه که جهان را چنان نمیبینیم که هست بلکه چنان می بینیم که دوست داریم باشد.
همسر
خیانت. هوس. گذشتن از خویشتن با توهمی خودساخته.
فرار از واقعیت محتوم غیرممکن است.
بچنگها
اگر کمی از توضیحات و توصیفات کم کنیم بسیار شبیه داستانهای کارور است و برشی از ادمها و قطعهای از زندگی بدون قضاوتی.
آن زن را خیلی دوست دارم، نگاهش و طُفِیلی بودنش، نیز آگاهیاش بر طفیلی بودن و آرزوی دور از دسترسِ آزادیاش.


No comments yet
خروجي خام اطلاعات براي نظرات اين مطلب