لیبرالیسم مقدم بر دمکراسی

چنانچه قرار است در راه آزادی هزینه‌های گزافی پرداخت کنیم، یقینا لیبرالیسم شایسته‌تر برای هزینه دادن است. چراکه به ما می‌آموزد آنچه که باید آموخت و به دمکراسی منتخبِ آرای مردم اضافه‌کرد: رعایت حقوق اقلیت‌ها فارغ از میل اکثریت.

بیشتربخوانید »

فرنی و زویی

سیر آدم‌های معترضی که یکی در شهر و دیگر در ذهن مسیر را طی می‌کند. به چیزی و کسی متوسل می‌شود. اما در پایان بر می‌گردد به جریان زندگی، البته تغییریافته در ذهن و نگاه. اما بر می‌گردد. این مهم‌ترین وجه مشترک فرنی و قهرمان ناتور دشت است.
هر دو بعد از سیری در بیرون و دورن و اعتراض به اطرافیانشان به زندگی بازمی‌گردند. نمی‌دانم چرا مرا یاد کامو انداخت. کامو هم بهترین و چالش‌برانگیزترین سوال‌ها را مطرح می‌کند. اما وقتی به سوال‌هایش پاسخ می‌دهد. آب از آب تکان نمی‌خورد. همه چیز سر جای خودش است. قهرمان‌های سلینجر هم شک‌ می‌کنند. اعتراض می‌کنند. از روال عادی زندگی خارج می‌شوند. پای صحبت این آن می‌نشینند. کسل می‌شوند. افسرده می‌شوند. اما در جایی که به پاسخ می‌رسند و به زندگی بر می‌گردند، همه چیز باز سر جای خودش است. آن‌ها نه ناتورِ دشت می‌شوند و نه ذاکرِ مسیح. آن‌ها چشم می‌بندند و به سقف لبخند می‌زنند. سلینجر طرف‌دار زندگی است. ادامه‌ی زندگی… کاریش نمی‌شود کرد. زندگی را می‌گویم. بگذار برود. جایی در سریالی شندیم که : «باز هم باید زیست.» این را باید بالای سرم بچسبانم.
—-
فرنی و زویی
جِی. دی. سلینجر (Salinger, Jerome David)
ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام
157 صفحه
انتشارات نیلا
چاپ سوم، 1385
2500 تومان
—-
در همین باره:اینجا و اینجا

زبان

باید با پیچ و خم « زبان» آشنا شد. باید زبان را به خوبی یاد گرفت و روش استفاده از آن‌را با حداکثر توان و انرژی آموخت. تکنیک‌های زبان فقط در نوشتن به کار نمی‌آید بلکه ما با زبان٬ فکر می‌کنیم٬ دنیا را توجیه می‌کنیم و افکار و توجیهات‌مان را بیان می‌کنیم و به خورد دیگران می‌دهیم. باید زبان را شناخت. باید بسیار خواند و شنید.

پیش‌به سوی انتخاباتی با حضور امیدواران و ناامیدان

نهاد‌های تصمیم‌گیری و اجرایی نباید در دست کسانی‌ باشد که در جهت نابودی منابع ملی حرکت می‌کنند. برای ما به حداقل رساندن تیره‌روزی‌ها هدف است، حتی یک قدم. از هم‌اکنون و با قدرت باید مهیای انتخابات ریاست‌جمهوری سال 88 شد. باید تلاش برای رسیدن به کاندید مقبول و محبوب که بتوان او را تبلیغ نمود و مدافعش شد، شروع شود. روشنفکران، روزنامه‌نگاران و هنرمندان خواب‌زده که دقیقه‌ي نود به میدان می‌آیند، باید هر چه سریع‌تر دست به کار شوند.

بیشتربخوانید »

هنرمندان:پیامبران دروغین

«دیگر دوران آن گذشته است – اگر بوده است- که رمان، نمایش‌نامه یا شعر بتواند عقاید آدم‌ها را درباره جهانی که در آن زتدگی می‌کنند یا حتی درباره خوشان تغییر دهد. ادبیات “شاید” باعث بشود حوزه های خاصی از زندگی بهتر درک شوند. اما متاسفانه فقط در همین اندازه.»
مصاحبه‌ي ریموند کارور- مقدمه‌یِ کلیسای جامع

همواره در مورد تاثیر هنر بر جامعه و تحولات اجتماعی مبالغه‌های فراوانی صورت گرفته است. هنرمندان را پیامبران جامعه نامید‌ه‌اند. این فریب مهیب آن هم در دوران آشفته/پیچیده‌ی کنونی دیگر آسان‌تر لو می‌رود. هنر و هنرمند از حداقل توانی برای ایجاد تغییر و تحول در جامعه برخوردار نیستند و توان جریان‌سازی در بدنه‌یِ جامعه را ندارند.

داستان‌های کوتاه چخوف

این جمله‌يِ گلشیری بر مقدمه‌يِ کتاب داستان‌های کوتاه چخوف به گمان سخن دقیق باشد:

« آدم های داستان‌های چخوف در جعبه‌ي در بسته‌ای زندگی می‌کنند که فرار از آن سخت است»

که آن‌چه در پی می‌آید غیر از نقل برخی جملات دوست‌داشتنی داستان‌ها ، بلافاصله پس از بار اولی که خوانم‌شان نوشتم و بدیهی است چندان دقیق نیستند و فقط اولین حس و برداشتی است که در آن هنگام داشتم.

بیشتربخوانید »

تصاویرِ گستاخ

می‌گویند – یعنی همان دبیر روانشناسی با ظاهر مضحکش می‌گفت، جای دیگر نشنیده و نخوانده‌ام - ذهن آدمی‌ به کوه یخی می‌ماند که بخش بسیار کوچکی از آن روی آب دیده می‌شود و قسمت بزرگترش زیر آب از نظر پنهان است.- آنچه اصل است از دیده پنهان است.- هر چه می‌بینیم و می‌شنویم و حس می‌کنیم در فکر و ذهنمان ذخیره می‌شود و به قسمت ناخودآگاه ذهن که همان بخش اعظم پنهان زیر آب است٬ منتقل می‌شود و مقدار کمی‌ از داده‌های درک شده توسط حواس در خودآگاه ذهن باقی می‌ماند. جریان سیال داده‌ها در ذهن مدام از بخش فوقانی به بخش زیرین و بر عکس روان است .
فراموشی – این لذیذترین نعمت خدا- بسیاری از داده‌های حواس را به زیر آب می‌کشد ولی از سوی دیگر هستند بسیاری از داده ها و یادها که لحظه‌ای آن زیر آرام نمی‌گیرند و مدام گستاخانه به اتاق خودآگاهی قدم می‌گذارند.
 این‌ها چندان مهم نیست. این شرحی از زندگی روزانه ی ما با داده های پراکنده حواس‌هایمان است٬ ولی وای به روزی که قصد کنی که یکی از این فابل های صوتی یا تصویری سرگردان را با زور به طبقات تحتانی کوه یخ زده ذهنت هدایت کنی… . دیگر هرگز آن‌جا جای نمی‌گیرد. همچون توپی که در آب فرو می‌شود در هر عمقی که رهایش کنی باز به سطح باز می‌گردد٬ هر جای عمق ذهن جایش کنی لحظه‌ای بعد جلوی چشمانت قدم می‌زند. آن هم نه وقتی که چشمت باز است نه! درست وقتی که پلک‌هایت آرام پایین می‌افتد٬ سر و کله‌اش پیدا می‌شود٬ می‌آید و به جای سیاهی آرام‌بخش٬ وقیحانه می‌نشیند و چه روشن و شفاف به حرکت در می‌آید. در این بالا و پایین رفتن و تقلا برای ماندن در خودآگاه٬ چه ریشه ها که نمی‌دواند و چه زوائد و ضمائم گه در ذهن نمی‌پرورد. با اصل خود بیگانه می‌شود و او را پس می‌زند …

زندگی

زندگی به امواج دریا مانند است.
چیزی به ساحل می برد و
چیزی دیگر را می شوید
چون به سرکشی افتد
انبوه ماسه ها را با خود می برد
اما
تواند بود که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد
تا کسی بام کلبه اش را با آن بپوشاند.